X
تبلیغات
افسون سخن
























افسون سخن

منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن ... از نیِ كلك، همه قند و شكر می بارم

- یوسف گمگشته باز آید به کنعان؟

+ اینطور میگن، میگن غم مخور!

- پس کی؟ کی این سر شوریده باز آید به سامان آخه؟ :((

+ ای بابا، همچین نکن دلِ غم دیده! میگن حالَ ت به شود، دل بد مکن...
   انشاءالله که زودتر میاد...



گاهی این مدلی دیدن و خوندن ابیات رو، دوست دارم... اینکه اینجور بخوام دیالوگ شون کنم، یا جور دیگه باهاشون بازی کنم... این رو اول اینجا آوردم.

نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1392ساعت 16:35 توسط نجوا| |

به عزمِ توبه، سحر گفتم استخاره کنم
بهارِ توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم؟

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم


* یعنی این بیت دوم و اعترافیه ش، خیلی خووب بود، بسی خنده نشاند بر لبمان :))

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت 19:1 توسط نجوا| |

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند، چاره نیست...

غرق در دریای عشق

كامل غزل


* عنوان از رابعه بنت كعب (رابعه بلخى)
: عشق دریایی کرانه ناپدید .... کی توان کردن شنا، ای هوشمند؟

* اينها هم جالب بودن:
عبيد زاكانى ميگه:
دگر مگوى كه هر بحر را كنارى هست...از آنكه بحرِ غمِ عشق را كنارى نيست
يا شاه نعمت‌الله ولى ميگه:
بحرى ست بحردل كه‌ كرانش پديد نيست ... راهى ست راه جان كه نشانش پديد نيست


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392ساعت 17:36 توسط نجوا| |

فضای سینه پر از عشقِ بی کرانۀ توست

«کرم نما و فرود آ که خانه؛ خانۀ توست...»





* از این صنعت تضمین، از همان اول هم که شناختمش، خوشم می آمد. اینکه شاعری از مصرع یا بیت شاعری دیگر، توی شعرش اشاره کند و مشخص باشد. مثل همین بیت که آورده ام و حمیدرضا برقعی در شعری که برای بانوی دو عالم سروده، از مصرع معروف حافظ استفاده کرده:
                       رواق منظر چشم من آشیانه توست .... کرم نما و فرود آ که خانه، خانۀ توست

* شعر کامل تر: اینجا

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت 0:19 توسط نجوا| |

میگه:

فغان که آن مَهِ نامهربانِ مِهرگسل
به ترک صحبت یاران خود، چه آسان گفت...

قبل ترها كه بيت را خوانده بودم، خنده كرده بودم و گفته بودم: اى بابا... نامهربان و مهرگسل؟! من؟! هِه...
حالا كه بيت را ميخوانم، جور ديگرى ميخوانم...
بیشتر هم مصرع دومش به چشمم میآيد و چه آسان ترك گفتنش...
خيلى وقت است راجع به خودم فهميده ام كه آدمِ آسان ترك گفتن نيستم...
اما همين طور كه بيت را مجدد مرور ميكنم و مصرع اول را، یاد اين ميافتم:

گویند دل به آن بتِ نامهربان مده
دل آن زمان ربود که نامهربان نبود...

اين چرخيدنِ من هم بين ابيات و يادش به يك بيت ديگر افتادن هم دارد قصه ميشود... بگذرم...

نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1392ساعت 12:43 توسط نجوا| |

انگار چیزی از خواب بیدارم میکند... وقت نماز است... تلوتلو خوران میروم که وضو بگیرم، چیزی شبیه یک بیت توی سرم است، خواب دیده ام و روحم جایی بوده یا باز ناخودآگاهم چیزی بالا آورده، نمیدانم... وضو میگیرم و میایم...
چیزی جور نمیشود، نمیدانم چیست. تقریبا یادم نمیاید چه از خواب بیدارم کرد. نمازم را میخوانم و دراز میكشم...
این بار كه بلند میشوم اما مصرعی پیچیده توی سرم؛ گمانم همان است که ساعتی قبل بیدارم کرده بود...
نه قبلش یادم میآید، نه بعدش... فقط با یك سوزی، هی مدام توی سرم تكرار میشود:
                                  نـ ـدانستم كه این دریــ ـا
                                                چـ ـه موجِ خـ ـون فشـ ـان دارد ...
بعد خودم آهسته آهسته تكرار میكنم:
                              ندانستم كه این دریا، چه موج خون فشان دارد
تكرار میكنم، بلكه قبل و بعدش یادم بیاید... نمی آید...
دم در به برادرم میگویم: نمیدانی مصرع دیگرش را؟ نشنیده ای؟ توی كتاب های دبیرستانمان نبود؟ میگوید: نه!
میرسم شركت، از سرم نرفته، مدام وول میخورد توی سرم و بر سر زبانم جاری ست (گاهی بدجور این مصرع ها/بیت ها گیر میكنند توی ذهن و به همین راحتی، بیرون نمیروند). سرچ میكنم، برایم می آورد:
                                  چو عاشق میشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود
                                 ندانستم كه این دریا، چه موج خون فشان دارد ...
جالب بود...

 

* عنوان هم از حافظ: بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست .... آنجا جز آن که جان بسپارند، چاره نیست

* كامل غزلِ بيتی که در متن آمده را از اينجا بخوانيد.

* توییت كرده بودم آن یك مصرع را و اشاره كرده بودم كه يادم نميآید، آن مصرع دیگر را برایم فرستاد.
گفتم: شما آدرس آهنگ رو بدید بی زحمت! :) نوشت: ترك آخر آلبوم آتش در نیستان، شهرام ناظری...
انصافا فقط از همان صدا برمیامد كه با آن ضربآهنگ بخواند و در سرم بپيچد...

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1392ساعت 19:34 توسط نجوا| |

شهرِ یاران بود و خاک مهربانان، این دیار
مهربانی کی سر آمد؟
شهریاران را چه شد؟




مدینه بود و پیغمبر و مهربانی....
شهر پدر بود و دخت پیغمبر و غربت...
ای که از کوچۀ شهر پدرت میگذری... امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر...

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 10:50 توسط نجوا| |


خط نوشت

* از اینجا برداشتم.
* کامل غزل را اینجا بخوانید.
نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1392ساعت 18:31 توسط نجوا| |

نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت
نی حال دلِ سوخته دل بتوان گفت

غم در دلِ تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت


پ.ن: از رباعیات حافظ و غم انگیز.... یاد این بیت هم میافتم:
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز...چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود؟

نوشته شده در شنبه 17 فروردین1392ساعت 23:12 توسط نجوا| |


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند...


پ.ن: این عیدی باشد به رسم یادبود به نویسندگان و خوانندگان این وبلاگ امیدوارم سال در پیش رو سالی باشد که مژده واقعی به پایان رسیدن ایام غم و درد را بچشیم...
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1392ساعت 0:40 توسط نزدیک سحر| |