X
تبلیغات
افسون سخن
























افسون سخن

منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن ... از نیِ كلك، همه قند و شكر می بارم

نی قصهی آن شمع چگل بتوان گفت

نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

 

غم در دل تنگ من از آن است که نیست

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 10:4 توسط نجوا| |

از اول صبح كه از خواب بلند شده بود، ناخوشی ای تمام حجم سینه اش را پر كرده بود. یك حال بد و شاید ناامیدانه ای كه انگار نمیشد خیلی هم كاری برایش كرد. فقط دیوان حافظ را از قفسه برداشته بود و نیت كرده بود و باز كرده بود.

گفته بودش:

یوسف گمگشته باز آید به كنعان، غم مخور

كلبه ی احزان شود روزی گلستان، غم مخور

ای دل غمدیده حال ت به شود، دل بد نكن

وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور...

لبخندی آهسته نشسته بود گوشه ی لبش، از آن حالت ها كه چشم بغض دارد و لب كج شده میخندد. با خودش فكر كرده بود: یعنی كسی میتوانست غزلی امیدوارانه تر از این بسراید؟ و الان به من بدهد؟

 

 

 

+ مرتبط: این و این

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392ساعت 16:34 توسط نجوا| |

از حافظ برام میخونه:

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یُمن لطف شما خاک زر شود

بعد من هی این بیت رو زیر لب زمزمه میکنم:

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟ آیا بود؟

 

 

ذهنم پیش ائمه اطهار و تمنای گوشه چشمی ست

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 17:17 توسط نجوا| |

شازده کوچولو از روباه می پرسه: اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه میگه: چیزی که پاک فراموش شده؛ یعنی ایجاد علاقه کردن.

تو الان برای من یه پسربچه معمولی هستی ولی اگه منو اهلی کنی، هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم.

تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی و من برای تو.

اگر منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می‏کند. صدای پای دیگران مرا فراری میده اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می‏کشد بیرون ...

یادم هست كه میگفت: آدم ها در برابر کسی که اهلی کرده اند، مسئولند!

بعد آهسته برای خودم میگویم: این روزها شاید خود روباه هم به اصول مطرح شده ش پایبند نباشه... :(

و بیت حافظ رو در ادامه برای خودم زمزمه میكنم:

    کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی... حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1392ساعت 23:32 توسط نجوا| |

شبی مجنون به لیلی گفت؛
که ای محبوب بی همتا!

تو را عاشق شود پیدا
ولی مجنون نخواهد شد

ياد اين پست افتادم

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 9:44 توسط نجوا| |

از امام حسن عسكری علیه السلام حدیثی میخواندم با این مضمون که:

"با دوست و دشمن خوش گفتار و خوش برخورد باشید،
با دوستان مؤمن به عنوان یك وظیفه كه باید همیشه نسبت به یكدیگر با چهره اى شاداب برخورد نمایند،
و نسبت به مخالفین به جهت مدارا و جذب به اسلام و احكام آن"

یادم میافتد به آن بیت حافظ که:

               "آسایشِ دو گیتی، تفسیرِ این دو حرف است: ... با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا"
نوشته شده در جمعه 20 دی1392ساعت 0:34 توسط نجوا| |

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی 
عشق داند که در این دایره سرگردانند...

 
عنوان از اين غزل مولوی

برچسب‌ها: همراهی شعر حافظ با تصویر
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 13:47 توسط نجوا| |

پيش نوشت:
گاهى هم فكر ميكنم براى خاك نخوردن اينجا، ميشود از نوشته هاى ديگران در موضوع حافظ، بهره برد و آورد.
دكتر
محمدرضا تركى، گه گاه يادداشت هايى ميگذارد با بررسى ابيات حافظ و ... اين هم نقل يكى از آن يادداشت ها:

آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد
از کلاه خسروی رخسار مه‌سیمای تو

طلوع دادن حتی در دیوان خواجه نیز تعبیر غریبی است، چرا که خود او بارها عبارت آشنای طلوع کردن را به کار برده است:

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

ز مشرق سر کوه آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است

و...

به همین دلیل است که برخی نسخه‌ها به جای طلوعی، فروغی ضبط کرده‌اند تا شاید از گرانی طلوع دادن خود را رهانده باشند.

با این همه "طلوع دادن" تعبیر بی‌سابقه‌ای در متون نیست و شواهد متعددی از کاربرد آن در آثار فصیحان و زبان‌آوران زبان فارسی می‌توان نشان داد، به عنوان مثال به این نمونه‌ها از سنایی و انوری بنگرید:

خاور اکنون داد خواهد مهر عمرت را طلوع
مشرق اکنون دید خواهد ماه و سالت را مسیر

چمن مگر سرطان شد که شاخ نسترنش
طلوع داد به یک شب هزار شعری را

و خواجو که سخن حافظ طرز او را دارد سروده است:

برگ صبوح ساز و قدح پرشراب کن
خورشید را ز برج صراحی طلوع ده

ضمناَ تناسبی میان دم (دمیدن) و طلوع هست که به هیچ‌وجه آن را میان فروغ و دم نمی‌توان یافت. همین‌جا عرض کنیم که برخی نسخ به جای از کلاه خسروی در مصراع دوم در کلاه و با کلاه آورده‌اند که نباید ضبط‌های اصیلی باشند، چرا که طلوع با حرف اضافه از تناسب دارد نه در و با.

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1392ساعت 23:53 توسط نجوا| |

نوشته بوده:

فال حافظ می گیرند، بی خبرانند که حافظ به بازی می گیرد. عاشق می کند. خوبِ خوب که بی چاره کرد، می گوید: غم مخور!

مینویسم:

امان از چنین نخواهد ماند هایش حتی...

نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد1392ساعت 0:44 توسط نجوا| |

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت ..... در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزیز رفت، بیا تا قضا کنیم .... عمری که بی حضور صُراحی و جام رفت
دل را که مرده بود، حیاتی به جان رسید .... تا بویی از نسیم مِی اش در مشام رفت
در تاب توبه چندان توان همچو عود ..... مِی ده که عمر در سر سودای خام رفت

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1392ساعت 18:32 توسط نجوا| |