افسون سخن

منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن ... از نیِ كلك، همه قند و شكر می بارم

ندانم نوحه ی قمری، به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من، غمی دارد شبانروزی؟!

پرنده بر سر شاخ و بر کنار آب

کامل غزل
عکس از اینجا


برچسب‌ها: همراه با تصویر
نوشته شده در دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:55 توسط نجوا| |

  حال ِ دل
       با تو گفتن‌م
             هوس است...

خوب گفته بود که: حافظ اگر می‌فهمید این نیم‌بیت‌هاش چه بر سر آدم می‌آورند......

*

نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 18:36 توسط نجوا| |

آن که پر نقش زد این دایره ی مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار، چه کرد

کهکشان

 

* تصویر را که دیدم، اول آن ابیات مشهورتر جناب حافظ خاطرم آمده بود که:
         در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم/ لطف آنچه تو اندیشی حكم آنچه تو فرمایی
         زین دایره مینا خونین جگرم می ده/ تا حل كنم این مشكل در ساغر مینایی
اما به نظرم آمد این مناسب تر بود.

* کامل غزل


برچسب‌ها: همراه با تصویر
نوشته شده در سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 22:30 توسط نجوا| |

یک زمان، جایی، گفته بودم که آدمی هستم که غم آدمهای دیگر (دوست، آشنا و حتی غریب تر) را زیاد میخورم.
راست گفته بودم. همیشه ناراحت میشدم از ناراحتی های آدم ها و اگر کاری از دستم ساخته بود، دریغ نمیکردم. اقلش دعا بود یا شنیدن دردِدل یا همراهی.
یادم هست یک بار، وسط نگرانی و ناراحتی ام برای آشنایی و فکرِ اینکه چه کاری میتوانم برایش بکنم، دیوان حافظ را باز کردم که چه کنم؟ جوابش جالب بود، گفته بود:
                                ....غم اغیار مخور، تا نکنی ناشادم!
خنده ام گرفته بود اما خیالم را راحت کرد، یعنی ناراحتی و دغدغه ام را تسکین داد.
حالا مدتی هست که تمرین میکنم کمتر غصه ی ملت را بخورم، حتی اگر دردشان را جلوی چشمم دیدم و گفتند، اما اگر درخواست کمکی تویش نبود، الکی دست و پا نزنم که آخ چه کنم و چرا اینطور.... هرچند برای مثل منی سخت است و کمتر میتوانم اما گویا اینطور به صلاح نزدیکترست.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ دی۱۳۹۳ساعت 16:39 توسط نجوا| |

در تنها غزل دیوان حافظ که قافیه اش به حرف "ف" ختم میشود، شاهد ارادت ورزی دل پر امید و گوشه نشین خواجه ی شیراز به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله هستیم و نیز ارزش قدم زنی صادقانه در جاده ی محبت آنان. غزل با تغبیر "شحنه ی نجف" خاتمه می یابد که در اطلاقش به وجود نخستین امام شیعیان علی علیه السلام تصریح دارد.
اما ماجرا به اینجا ختم نمیشود. نخستین کلمه ی غزل، "طالع" است که طبق حروف ابجد با عدد آشنای 110 یکسان است. پیداست با این حسن مطلع و حسن ختام، شاعر، سخت در پی به کف آوردنِ دامنِ دوستی آن امام همام و همت طلبی از اوست.

شعر حافظ و امام علی علیه السلام

غزل در گنجور


برچسب‌ها: همراه با تصویر
نوشته شده در دوشنبه ۲۱ مهر۱۳۹۳ساعت 20:8 توسط نجوا| |

 

خلوت گزیده را، به تماشا چه حاجت است؟
چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است؟

 

نشسته در مسجد

كامل غزل در ادامه مطلب

عكس از اینستاگرامِ رازِگل

اینجا هم


برچسب‌ها: همراه با تصویر
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱ شهریور۱۳۹۳ساعت 10:37 توسط نجوا| |

نشسته ام این بیت خواجه را گذاشته ام جلویم و هی میخوانم، هی میخوانم:

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند، بی خبر نرود...

هی میخوانم و میخوانم، چندباره.... بعد برای خودم تقطیع ش میكنم و تكرار میكنم:

خوشا دلی كه نرود... مدام... نرود از پی نظر... مدام از پی نظر نرود... نرود این دل.... نرود... خوشا این دل... خوشا...

و باز دوباره یاد آن ابیات میافتم و برای خودم میخوانم:

نگفتم ت مرو آنجا كه آشنا ت منم؟ نگفتم ت؟

دلم دوباره میگیرد؛ از دست خودم. حتی شاكی و عصبانی. هی چشم افتاد به چیزی و حواس پرت شد از مسیر. یا هی هركس آمد و دری نشان داد و فتح بابی،‌ سر انداختیم رفتیم ببینیم چه خبر است. گاهی از كنجكاوی، گاهی از جستجوگری بر حقیقت،‌ گاهی از اعتماد بر دوست و خلاصه هربار به بهانه ای. نمیگویم كه همیشه این بوده، كه خیلی وقت ها هم نبوده و محكم ایستاده ام و نرفتم. نمیگویم همه اش بد، هرچند شاید خیلی هایش بهتر بود لااقل آنطور و آن مقطع پیش نمیآمد. چه میدانم.... ولی اینطور كه پیداست،‌ دلِ خوب، دلی ست كه فقط برای خدا باشد. كه اصلا طبق حدیث:‌ دل حرم خداست و در حرم خدا غیر خدا را نباید راه داد. كه هرجا برویم غیر از در او، ضرركرده و زیان دیده ایم! كه آخرش هم باید برگردیم پیش خودش، منتها دست از پا درازتر، خب سنگین است. تازه سوای رنجوری ای كه حاصل شده و دردناك....

و باز برای خودم میخونم: خوشا دلی كه مدام از پی نظر نرود....به هر درش كه بخوانند، بی خبر نرود...

اصلا همون هبلی كمال الانقطاع الیك...، اگرچه درد داره و سخته واقعا.. ولی باید بگم: خدا! میشه خودت دلم رو دست خودت بگیری؟ الهی لا تكَِلْنی الی نفسی طرفة عَیْنٍ اَبدا...

نوشته شده در شنبه ۷ تیر۱۳۹۳ساعت 14:58 توسط نجوا| |

دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد
يا رب آن كوكب رخشان به يمن باز رسان...

* هزار و صد و  هشتاد سال از بودنش ميگذرد و ما اين همه محروم.... :(

* و این مصرع را هی بخوانم: سخن اینست که ما بی تو نخواهیم حیات... اصلا این حیات بی تو که حیات نیست. زندگی نیست، مردگی ست و خیال میکنیم زندگی ست... و غرق روزمرگی ها میشویم و نمیفهمیم که عمرمان چه طور از دست میرود و اگر تو بودی چه قدر میشد فرق داشته باشد...


برچسب‌ها: همراه با تصویر
نوشته شده در جمعه ۲۳ خرداد۱۳۹۳ساعت 20:20 توسط نجوا| |

+ یک عمر فکر کنی خواجه ی شیراز، عجب شاعر قانع و راضی به رضای خدایی بوده با "خداوندا، مرا آن ده که آن به" گفتنش... یک هو چشمت بیفتد به مصرع اول بیت.... :)

 

پ.ن: همان رند نظرباز...

از اینجا

نوشته شده در شنبه ۲۰ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 14:22 توسط نجوا| |

نی قصهی آن شمع چگل بتوان گفت

نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

 

غم در دل تنگ من از آن است که نیست

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۲ساعت 10:4 توسط نجوا| |