افسون سخن
منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن ... از نیِ كلك، همه قند و شكر می بارم
+ اینطور میگن، میگن غم مخور!
- پس کی؟ کی این سر شوریده باز آید به سامان آخه؟ :((
+ ای بابا، همچین نکن دلِ غم دیده! میگن حالَ ت به شود، دل بد مکن... گاهی این مدلی دیدن و خوندن ابیات رو، دوست دارم... اینکه اینجور بخوام دیالوگ شون کنم، یا جور دیگه باهاشون بازی کنم... این رو اول اینجا آوردم. سخن درست بگویم نمیتوانم دید * یعنی این بیت دوم و اعترافیه ش، خیلی خووب بود، بسی خنده نشاند بر لبمان :))
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
فضای سینه پر از عشقِ بی کرانۀ توست «کرم نما و فرود آ که خانه؛ خانۀ توست...» * از این صنعت تضمین، از همان اول هم که شناختمش، خوشم می آمد. اینکه شاعری از مصرع یا بیت شاعری دیگر، توی شعرش اشاره کند و مشخص باشد. مثل همین بیت که آورده ام و حمیدرضا برقعی در شعری که برای بانوی دو عالم سروده، از مصرع معروف حافظ استفاده کرده: * شعر کامل تر: اینجا
قبل ترها كه بيت را خوانده بودم، خنده كرده بودم و گفته بودم: اى بابا... نامهربان و مهرگسل؟! من؟! هِه... اين چرخيدنِ من هم بين ابيات و يادش به يك بيت ديگر افتادن هم دارد قصه ميشود... بگذرم... انگار چیزی از خواب بیدارم میکند... وقت نماز است... تلوتلو خوران میروم که
وضو بگیرم، چیزی شبیه یک بیت توی سرم است، خواب دیده ام و روحم جایی بوده
یا باز ناخودآگاهم چیزی بالا آورده، نمیدانم... وضو میگیرم و میایم... * عنوان هم از حافظ: بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست .... آنجا جز آن که جان بسپارند، چاره نیست * كامل غزلِ بيتی که در متن آمده را از اينجا بخوانيد. شهرِ یاران بود و خاک مهربانان، این دیار مدینه بود و پیغمبر و مهربانی....
نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت غم در دلِ تنگ من از آن است که نیست پ.ن: از رباعیات حافظ و غم انگیز.... یاد این بیت هم میافتم:
انشاءالله که
زودتر میاد...
بهارِ توبه شکن میرسد چه چاره کنم؟
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
آن جا جز آن که جان بسپارند، چاره نیست...
كامل غزل
* عنوان از رابعه بنت كعب (رابعه بلخى): عشق دریایی کرانه ناپدید .... کی توان کردن شنا، ای هوشمند؟
* اينها هم جالب بودن:عبيد زاكانى ميگه:
ادامه مطلب
رواق منظر چشم من آشیانه توست .... کرم نما و فرود آ که خانه، خانۀ توست
به ترک صحبت یاران خود، چه آسان گفت...
حالا كه بيت را ميخوانم، جور ديگرى ميخوانم...
بیشتر هم مصرع دومش به چشمم میآيد و چه آسان ترك گفتنش...
خيلى وقت است راجع به خودم فهميده ام كه آدمِ آسان ترك گفتن نيستم...
اما همين طور كه بيت را مجدد مرور ميكنم و مصرع اول را، یاد اين ميافتم:
دل آن زمان ربود که نامهربان نبود...
چیزی جور نمیشود، نمیدانم چیست. تقریبا یادم نمیاید چه از خواب بیدارم کرد. نمازم را میخوانم و دراز میكشم...
این بار كه بلند میشوم اما مصرعی پیچیده توی سرم؛ گمانم همان است که ساعتی قبل بیدارم کرده بود...
نه قبلش یادم میآید، نه بعدش... فقط با یك سوزی، هی مدام توی سرم تكرار میشود:
نـ ـدانستم كه این دریــ ـا
چـ ـه موجِ خـ ـون فشـ ـان دارد ...
بعد خودم آهسته آهسته تكرار میكنم:
ندانستم كه این دریا، چه موج خون فشان دارد
تكرار میكنم، بلكه قبل و بعدش یادم بیاید... نمی آید...
دم در به برادرم میگویم: نمیدانی مصرع دیگرش را؟ نشنیده ای؟ توی كتاب های دبیرستانمان نبود؟ میگوید: نه!
میرسم
شركت، از سرم نرفته، مدام وول میخورد توی سرم و بر سر زبانم جاری ست (گاهی
بدجور این مصرع ها/بیت ها گیر میكنند توی ذهن و به همین راحتی، بیرون
نمیروند). سرچ میكنم، برایم می آورد:
چو عاشق میشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود
ندانستم كه این دریا، چه موج خون فشان دارد ...
جالب بود...
* توییت كرده بودم آن یك مصرع را و اشاره كرده بودم كه يادم نميآید، آن مصرع دیگر را برایم فرستاد.
گفتم: شما آدرس آهنگ رو بدید بی زحمت! :) نوشت: ترك آخر آلبوم آتش در نیستان، شهرام ناظری...
انصافا فقط از همان صدا برمیامد كه با آن ضربآهنگ بخواند و در سرم بپيچد...
مهربانی کی سر آمد؟
شهریاران را چه شد؟
شهر پدر بود و دخت پیغمبر و غربت...
ای که از کوچۀ شهر پدرت میگذری... امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر...
نی حال دلِ سوخته دل بتوان گفت
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز...چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود؟

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند...


