افسون سخن

منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن ... از نیِ كلك، همه قند و شكر می بارم

خلوت گزیده را، به تماشا چه حاجت است؟
چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است؟

نشسته در مسجد

كامل غزل در ادامه مطلب

عكس از اینستاگرامِ رازِگل

اینجا هم


برچسب‌ها: همراه با تصویر
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1 شهریور1393ساعت 10:37 توسط نجوا| |

نشسته ام این بیت خواجه را گذاشته ام جلویم و هی میخوانم، هی میخوانم:

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند، بی خبر نرود...

هی میخوانم و میخوانم، چندباره.... بعد برای خودم تقطیع ش میكنم و تكرار میكنم:

خوشا دلی كه نرود... مدام... نرود از پی نظر... مدام از پی نظر نرود... نرود این دل.... نرود... خوشا این دل... خوشا...

و باز دوباره یاد آن ابیات میافتم و برای خودم میخوانم:

نگفتم ت مرو آنجا كه آشنا ت منم؟ نگفتم ت؟

دلم دوباره میگیرد؛ از دست خودم. حتی شاكی و عصبانی. هی چشم افتاد به چیزی و حواس پرت شد از مسیر. یا هی هركس آمد و دری نشان داد و فتح بابی،‌ سر انداختیم رفتیم ببینیم چه خبر است. گاهی از كنجكاوی، گاهی از جستجوگری بر حقیقت،‌ گاهی از اعتماد بر دوست و خلاصه هربار به بهانه ای. نمیگویم كه همیشه این بوده، كه خیلی وقت ها هم نبوده و محكم ایستاده ام و نرفتم. نمیگویم همه اش بد، هرچند شاید خیلی هایش بهتر بود لااقل آنطور و آن مقطع پیش نمیآمد. چه میدانم.... ولی اینطور كه پیداست،‌ دلِ خوب، دلی ست كه فقط برای خدا باشد. كه اصلا طبق حدیث:‌ دل حرم خداست و در حرم خدا غیر خدا را نباید راه داد. كه هرجا برویم غیر از در او، ضرركرده و زیان دیده ایم! كه آخرش هم باید برگردیم پیش خودش، منتها دست از پا درازتر، خب سنگین است. تازه سوای رنجوری ای كه حاصل شده و دردناك....

و باز برای خودم میخونم: خوشا دلی كه مدام از پی نظر نرود....به هر درش كه بخوانند، بی خبر نرود...

اصلا همون هبلی كمال الانقطاع الیك...، اگرچه درد داره و سخته واقعا.. ولی باید بگم: خدا! میشه خودت دلم رو دست خودت بگیری؟ الهی لا تكَِلْنی الی نفسی طرفة عَیْنٍ اَبدا...

نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 14:58 توسط نجوا| |

دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد
يا رب آن كوكب رخشان به يمن باز رسان...

* هزار و صد و  هشتاد سال از بودنش ميگذرد و ما اين همه محروم.... :(

* و این مصرع را هی بخوانم: سخن اینست که ما بی تو نخواهیم حیات... اصلا این حیات بی تو که حیات نیست. زندگی نیست، مردگی ست و خیال میکنیم زندگی ست... و غرق روزمرگی ها میشویم و نمیفهمیم که عمرمان چه طور از دست میرود و اگر تو بودی چه قدر میشد فرق داشته باشد...


برچسب‌ها: همراه با تصویر
نوشته شده در جمعه 23 خرداد1393ساعت 20:20 توسط نجوا| |

+ یک عمر فکر کنی خواجه ی شیراز، عجب شاعر قانع و راضی به رضای خدایی بوده با "خداوندا، مرا آن ده که آن به" گفتنش... یک هو چشمت بیفتد به مصرع اول بیت.... :)

 

پ.ن: همان رند نظرباز...

از اینجا

نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 14:22 توسط نجوا| |

نی قصهی آن شمع چگل بتوان گفت

نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

 

غم در دل تنگ من از آن است که نیست

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 10:4 توسط نجوا| |

از اول صبح كه از خواب بلند شده بود، ناخوشی ای تمام حجم سینه اش را پر كرده بود. یك حال بد و شاید ناامیدانه ای كه انگار نمیشد خیلی هم كاری برایش كرد. فقط دیوان حافظ را از قفسه برداشته بود و نیت كرده بود و باز كرده بود.

گفته بودش:

یوسف گمگشته باز آید به كنعان، غم مخور

كلبه ی احزان شود روزی گلستان، غم مخور

ای دل غمدیده حال ت به شود، دل بد نكن

وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور...

لبخندی آهسته نشسته بود گوشه ی لبش، از آن حالت ها كه چشم بغض دارد و لب كج شده میخندد. با خودش فكر كرده بود: یعنی كسی میتوانست غزلی امیدوارانه تر از این بسراید؟ و الان به من بدهد؟

 

 

 

+ مرتبط: این و این

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392ساعت 16:34 توسط نجوا| |

از حافظ برام میخونه:

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یُمن لطف شما خاک زر شود

بعد من هی این بیت رو زیر لب زمزمه میکنم:

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟ آیا بود؟

 

 

ذهنم پیش ائمه اطهار و تمنای گوشه چشمی ست

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 17:17 توسط نجوا| |

شازده کوچولو از روباه می پرسه: اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه میگه: چیزی که پاک فراموش شده؛ یعنی ایجاد علاقه کردن.

تو الان برای من یه پسربچه معمولی هستی ولی اگه منو اهلی کنی، هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم.

تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی و من برای تو.

اگر منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می‏کند. صدای پای دیگران مرا فراری میده اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می‏کشد بیرون ...

یادم هست كه میگفت: آدم ها در برابر کسی که اهلی کرده اند، مسئولند!

بعد آهسته برای خودم میگویم: این روزها شاید خود روباه هم به اصول مطرح شده ش پایبند نباشه... :(

و بیت حافظ رو در ادامه برای خودم زمزمه میكنم:

    کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی... حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1392ساعت 23:32 توسط نجوا| |

شبی مجنون به لیلی گفت؛
که ای محبوب بی همتا!

تو را عاشق شود پیدا
ولی مجنون نخواهد شد

ياد اين پست افتادم

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 9:44 توسط نجوا| |

از امام حسن عسكری علیه السلام حدیثی میخواندم با این مضمون که:

"با دوست و دشمن خوش گفتار و خوش برخورد باشید،
با دوستان مؤمن به عنوان یك وظیفه كه باید همیشه نسبت به یكدیگر با چهره اى شاداب برخورد نمایند،
و نسبت به مخالفین به جهت مدارا و جذب به اسلام و احكام آن"

یادم میافتد به آن بیت حافظ که:

               "آسایشِ دو گیتی، تفسیرِ این دو حرف است: ... با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا"
نوشته شده در جمعه 20 دی1392ساعت 0:34 توسط نجوا| |